|
کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی....
|
|
سكوت مي كنم ولي بغض چشامو چاره كن واسه نمردنم بمون ... دوباره استخاره كن سكوت مي كنم همين ... فقط چشامو جا نذار منو تو اين قبيله مرده و بي صدا نذار شكستنت فاجعه بود ... قصه رو از بر بلدم ... با بي محلي رد نشو... خودم مي دونم كه بدم هيچي نمي گم كه صدام ... گريه مردونه نشه صدام شبيه مردي كه خيلي پشيمونه نشه !!! با اين ديوونه بازيا حس غرور مي كنم بدون تو مرگه ولي .. از تو عبور مي كنم !! همين غرور لعنتي كه بسته راه خواهشو داره تو گوشم مي خونه ... بايد ببندي راهشو ديدي چه ديوونه م عزيز ؟ مي گم برو مي گم بمون !... غرور و مي شكنم واست... نموني مي ميرم ... بمون شروع قصه ما شديم آخر قصه من نشو ديوونه مي ميره واست ... به حرمت خونه نرو
برای همه آنهایی که بی تقصیر ند : تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. زندگی شیبی ست ، عشق سیبی ست و وای بر حال آنکه در عشق پای بند نظم و ترتیبی است و اما تو:قرار نبود آن وقتهای تو جایشان را با این وقتهای من عوض کنند قرار نبود عشق هم مثل گیلاس،بوسه،عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد. قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم. قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند. قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند قرار نبود هر چه قرار نیست باشد،قرار تنها بر بی قراری بود و بس،گمان نمیکنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد ، اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه لالاییهای شعر گونهام را میگیرد ،مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند،اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد ، تنها برایت مینویسم ، خودت خواستی تقصیر من نبود .
زیر سایه امنترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسیهای یکدیگر باشیم.... سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم که اینجا آدمک بسیار اما باز تویی در شهر خاموشی ،همه معنای فریادم سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر بپرس احوال تنهایی من را حال اینجایم مپرس از اتفاق یاُس فرداها مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها غبارم من ، تو باران باش جدایم کن ز این و آن رها از منت بی مهر خاکی ها سلام من صدای وسعت تنهایی ام از انتهای غربتم در شب سلام من همان امید تا صبح است سلامم را تو پاسخ گوی گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری اگر خواهی که ننشینم تک و تنها در این اندوه و حسرت های تکراری سلامم را تو پاسخ گوی ... بیژن داوری
|
other links archive
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 |
|---|